مردم فهيم و قهرمان ايران اسلامي ؛ سلام
با ما همراه باشيد .
ادامه مطلب
كه ديگر قصدت از اين زندگي چيست؟
بدو گويم كه چون ميترسم از مرگ
مرا راهي به غير از زندگي نيست
من آن دم چشم بر دنيا گشودم
كه بار زندگي بر دوش من بود
چو بيدلخواه خويشم آفريدند
مرا كي چارهاي جز زيستن بود
من اينجا ميهماني ناشناسم
كه با ناآشنايانم سخن نيست
حديثم را كسي نشنيد نشنيد
درونم را كسي نشناخت نشناخت
بر اين چنگي كه نام زندگي داشت
سرودم را كسي ننواخت ننواخت
برونم كي خبر داد از درونم
كه آن خاموش اين آتشفشان بود
نقابي داشتم بر چهره آرام
كه در پشتش چه طوفانها نهان بود
همه گفتند عيب از ديدهي توست
جهان را به چه ميبيني كه زيباست
ندانم راست است اين گفته يا نه
ولي دانم كه عيب از هستي ماست
چه سود از تابش اين ماه و خورشيد
كه چشمان مرا تابندگي نيست
مرا ديگر نشاط زندگي نيست
ادامه مطلب
مي خواستم زندگي كنم ، راهم را بستند
ستايش كردم ، گفتند خرافات است
عاشق شدم ، گفتند دروغ است
گريستم ، گفتند بهانه است
خنديدم ، گفتند ديوانه است
دنيا را نگه داريد ، مي خواهم پياده شوم
دكتر علي شريعتي
نظر بده
ادامه مطلب
خداحافظ ، ولي هرگز نخواهي رفت از يادم
خداحافظ ، و اين يعني در اندوه تو مي ميرم
در اين تنهايي مطلق ، كه مي بندد به زنجيرم
و بي تولحظه اي حتي دلم طاقت نمي آرد
وبرف نااميدي بر سرم يكريز مي بارد
چگونه بگذرم ازعشق،ازدلبستگي هايم ؟
چگونه مي روي بااينكه مي داني چه تنهايم؟
خداحافظ،تو اي همپاي شب هاي غزل خواني
خداحافظ،به پايان آمد اين ديدار پنهاني
خداحافظ،بدون تو گمان كردي كه مي مانم
خداحافظ،بدون من يقين دارم كه مي ماني !!!
ادامه مطلب
با صدات آروم ميشدم ،
با غمت داغون ميشدم
يه شب پيشم نبودي ،
بي سرو سامون ميشدم
اما رفتي و نگفتي ،
خاطراتمون چي ميشه
يه ندا هم ندادي ،
ميري واسه هميشه
بعضي ها زود ميرند پائين!...
ادامه مطلب
شقايق گفت با خنده :نه بيمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چون آتش حديث ديگري دارم
گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي
يكي از روزهايي كه زمين تب دار و سوزان بود
و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بي تاب و خشكيده تنم در آتشي مي سوخت
ز ره آمد يكي خسته به پايش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود
ز آنچه زير لب مي گفت شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم
چه بيماري به جان دلبرش افتاده بود- اما
طبيبان گفته بودندش ، اگر يك شاخه گل آرد
ازآن نوعي كه من بودم ، بگيرند ريشه اش را و
بسوزانند ، شود مرهم ، براي دلبرش آندم شفا يابد
چنانچه با خودش مي گفت بسي كوه و بيابان را
بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده
و يك دم هم نياسوده كه افتاد چشم او ناگه به روي من
بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من به آساني
مرا با ريشه از خاكم جداكرد و به راه افتاد
او مي رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را ، رو به بالا تشكر از خدا مي كرد
پس از چندي ، هوا چون كوره آتش زمين مي سوخت
و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت
به لب هايي كه تاول داشت گفت:اما چه بايد كرد؟
در اين صحرا كه آبي نيست ، به جانم هيچ تابي نيست
اگر گل ريشه اش سوزد كه واي بر من براي دلبرم هرگز ،
دوايي نيست و از اين گل كه جايي نيست ؛ خودش هم
تشنه بود اما نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و
من در دست او بودم ، وحالا من تمام هست او بودم
دلم مي سوخت اما راه پايان كو ؟
نه حتي آب، نسيمي در بيابان كو ؟
و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت
كه ناگه روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوكم شد
دلش لبريز ماتم شد كمي انديشه كرد آنگه
مرا در گوشه اي از آن بيابان كاشت
نشست و سينه را با سنگ خارايي
زهم بشكافت ، زهم بشكافت
صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي كرد
زمين و آسمان را پشت و رو مي كرد
و هر چيزي كه هرجا بود با غم رو به رو مي كرد
نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را
به من مي داد و بر لب هاي او فرياد
بمان اي گل كه تو تاج سرم هستي ، دواي دلبرم هستي
بمان اي گل ، ومن ماندم
نشان عشق و شيدايي
و با اين رنگ و زيبايي
و نام من شقايقشد
گل هميشه عاشق شد ...
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب








